چکاو بلند پرواز soaring skylark;

این وبلاگ بیشتر به مسائل اعتقادی ،اخلاقی و خاطرات روزانه و مسائل ادبی و هنری می پردازد ولاغیر !تذکر:نظرات بدون اسم و آدرس ممکن است تائید نشود. مطلب دیگر این است که من بیش از یک ساعت برای مطالب وبلاگم وقت صرف نمی کنم و اشتباهات دستوری و اغلاط املائی ناشی از این موضوع است. من در اینجا اگر جدی نبوده ام نه اینکه نمی خواهم جدی باشم، اشتغالات و گرفتاریها مانع از آن است که بیشتر وقت برای پرباری مطالب بگذارم.

عکس

علی ...

nb1i_dsc_0005.jpg

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٤/۱٠/٩
تگ ها :

کلبه پر از نور

کلبه پر از نور
پدری سه پسر داشت که سوم معروف به بلاهت بود و می گفتند عقل درست و حسابی ندارد. پدر کلبه ی تازه ای ساخت و به پرانش گفت:« کلبه را به کسی می دهم که آنرا با یک چیز پر کند!»
پسر بزرگ اسبی خرید و آنرا به کلبه برد ولی اسب فقط گوشه ای از کلبه را پرکرد. نوبت به پسر وسطی رسیده بود، او یک بار علوفه خشک به کلبه آورد ولی این بار علف هم بیش از نینی از کلبه را پر نکرد.
بالاخرره پسر کوچک هم بخت خود را آزمود. گرچه می گفتند او عقل درستی ندارد، ولی می دانست جه کند. شمعی خرید و شب آنرا روشن نمود و کلبه پر از نور شد.به این ترتیب کلبه را تصاحب کرد.

اشارات
یک- چه کسی عاقل و چه کسی ابله است: در این دنیای وارونه کار، اتفاقات عجیب و غریب بسیار می افتد و خیلی از امور بر عکس است. نام کچل را زلفعلی می گذارند و کور را چراغ علی صدا می زنند. مولانا در این باب ابیاتی در مثنوی دارد، در جائی ازدفتر دوم، می گوید مردم در نام گذاری تساهل و تسامح می کنند، مثلا به بیابان مفازه می گویند در حالیکه مفازه از نظر لغت یعنی رستگاری. کسی که در برّ و بیابان، انواع و اقسام خطرات، از جمله گرسنگی و تشنگی در انتظارش است و ممکن است گیر راه زنان افتاده و زنده به مقصد نرسد، چگونه رستگار است؟
یا به مار گزیده سلیم می گویند که این هم بمانند مفازه درست در جای خود قرار ندارد. کسی را که مار گزیده و امید به زنده ماندنش نمی رود، حال چرا سلیمش می گویند، جای تعجب دارد.
حالا برگردیم بر سر اصل موضوع. چرا آدمهای کم عقل، عاقل شمرده شده و آنهائی که از عقل سلیم برخوردارند، دیووانه و ابله خوانده می شوند؟ ایا تفأل است بامید اینکه اینها روزی بر سر عقل آیند؟
آدمهای دارای فیس و افاده را در زمانه ما عاقل فرض می کنند در حالیکه اکثرا عاقبت بخیر نمی شوند. این چطور عقلی است که دارنده اش را بد عاقبت می کند؟
آیا آنهائیکه به ظاهر خودشان می رسند، و  یا خودشان را می گیرند و خیلی از ادا و اطوارهای جور واجور دیگری که دارند،  واقعا عاقلند. آیا پست و مقام، آدم را عاقل می کند. آیا آنکه پستی دارد و مقامی را احراز کرده حتما و قطعا عاقل است؟! در این باره نمی خواهم بیش از این پر حرفی نمایم و میخواهم خواننده ی فهیم خودش تحقیق و قضاوت نماید.
 آیا داشتن ضیاء و عقار باعث عقل و خردمندی است؟! داستان باغداران در دسوره قلم این طرز تفکر را رد می کند: پیر مرد عاقلی که موعد چیدن میوه سهم فقرا را از یاد نمی برد و هر سال خدا به حاصل باغش برکت بیشتری می دهد، تا اینکه از دنیا می رود. قبل از مرگ به فرزندانش سفارش کرده می گوید فقرا را فراموش نکنید. اما آنها حرف پدر را گوش نکرده و جمع شده قرار و مدار می گذارند، شب هنگام بروند و میوه های باغ را چیده و کار را قبل از اینکه فقرا باخبر بشوند، یکسره نمایند!
اما حیف که این آرزو را بگور می برند. خداوند بلائی می فرستد و باغ نابود می شود. وقتی به باغ می رسند، ابتدا فکر می کنند راه را عوضی آمده اند ولی بعد که خوب نگاه می کنند، می بینند باغ، باغ خودشان است. برادر وسطی و یا همانکه شاید در میان برادران متهم به کم عقلی بود متذکر می شود و می گوید:   خردمندترینشان گفت: آیا به شما نگفتم چرا خدا را به پاکى نمى‏ستایید...
آنها اگر عقل داشتند، حرف پدر را سفارش پدر را نا دیده نمی گرفتند..
آیا آن بدبختان فلک زده محروم از سیم زر، واقعا از عقل و درایت عاری هستند.
خیلی از آدم نماها تکبر می ورزند و خود را می گیرند، طوری که انگار از دماغ فیل افتاده اند. در سفاهت و بلاهت این ها همین قدر بس که خود را می گیرند و دچار خیالات هستند.
آیا فقیری دیده اید که تکبر ورزد. (اگر در مقابل اغنیا و متکبرین، از خود کبر نشان دهد کار شایسته ای کرده است) یکی از خیر های فقر همین است که از آدم فرصت کبر و نخوت را می گیرد.
از امتیازات فقر هر قدر بگوئیم کم گفته ایم. در این باره مراجعه شود به کتاب لآلی الاخبار که در این باره جق مطلب را ادا کرده است.
آری، مقبول نگردد سخن مرد فقیر/ گیرم که براستی ابی ذر باشد!
سخن فقرا خریدار ندارد! هر قدر عاقل و داننده و فهیم باشد، اما یک آدم دارای بی مخ قلدر مآب اگر حرفی زد، در تائید آن همه از یکدیگر پیشی می گیرند...
خلاصه نه فقر بلاهت آور است و نه غنی باعث عقل و درایت. عقل موهبتی خدا دادی است فقط به آن عده عنایت فرماید که به حق گردن نهند.
دو- خانه با چه چیز واقعا پر می شود.    در درون هر خانه ای اشیائی و لوازمی  پیدا می شود. یعنی خانه ای نیست که بدون اسباب و اساس باشد. اسباب و اساس لازمه یک زندگی راحت است. حتی در فقیر ترین خانه ها هم چیزهائی که به در د صاحب آن خانه بخورد و بکارش آید، یافت می شود. حتی چیزهای بدرد نخورِ جا اشغال کن هم در خانه ها کم نیست. اصلا برخی از لوازم ممکن است در همه عمر فقط یک بار بدرد بخورد ولی برخی علاقه دارند و تهیه می کنند، کاری به این نداریم.
اما خیلی از چیزها در بسیاری از خانه ها کم بود است: صفا و صمیمیت، ایمان و اعتقاد، بطور خلاصه معنویت. بهتر ابزار زندگی اینها هستند. نور ایمان است که خانه را مملو می کند و زندگی را سرشار ازنشاط.
انسان با کار و تلاش و دادن پول می تواند چیزهائی را به خانه آورد، اما هیچ وقت نخواهد توانست خانه را با آنها پر کند و اگر بتواند، جا برای خودش باقی نمی ماند. اما اگر با ایمان و اعتقاد خانه را پر کند، از وسعت آن کم که نمی شود هیچ، بر وسعت آن  بسیار می افزاید.

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٤/۱٠/٩
تگ ها : مثل

عاقبت ترکید

عاقبت ترکید
قورباغه ای گاو نری را دیده و قامت بلند و هیکل درشت او در نظرش بسی جلوه نمود. چون درشتی خود او بی از یک تخم مرغ نبود، حس حسادتش تحریک گردید و خود را باد کرد و بر حجم بدنش وسعت داد بلکه در بزرگی در بزرگی به پای او برسد و هر دم به این و آن می گفت:« نگاه کنید، خوب ببینید، آیا بس است؟ بمن بفرمائید آیا هنوز به اندازه لازم نرسیده ام؟»
-    خیر ! به هیچ وجه.
-    حالا چطور؟
-    هنوز به آنجا نرسیده اید...
حیوانک بقدری بخود باد کرد که بالاخره ترکید!

اشارات
یک – قورباغه: قورباغه حیوان دو زیستی است که هم در آب و هم در خشکی توان زندگی کردن دارد. این حیوان با دهانی گشاد و چشمان ور قلنبیده، جزو حیواناتی است که هر بیننده ای از دیدنش  مشمئزمی شود. در آب شنا گر قابلی است ولی در خشکی بجای راه رفتن، مجبور است بپرد و پرشهایش زیاد طولانی نیست.
در میان مردم این طور شایع است که گاه همراه باران، قورباغه از آسمان فرود می آید، اما "دمیری" در "حیاه الحیوان" می نویسد: قورباغه خلق الساعه است. یعنی وقتی بارندگی واقع شد وآب باران زمین را خیس کرد، این حیوان پدید می آید، برای همین است که پس از باراندگی این حیوان زیاد به چشم می خورد.
این حیوان عجیب الخلقه انواع گوناگونی دارد. طریقه شکارش به این نحو است که زبان دراز خود را پرتاب کرده و حشرات را گرفته و می بلعد.
دو- تفاوت مخلوقات خداوند:
اگر دستــــــم رسد بر چرخ گـــــردون
از او پرسم که این جون است و آن چون
یکی را داده ای صــــــــــد ناز و نعمت
یکی را نان جــــو آغـــــشته بر خـــود
انسانها، با اینکه در ظاهر شبیه به هم هستنند، از سایر جهات با مختلفند. یک عده زیبا و عده ای دیگر کریه المنظر و تعدادی ثروتمند و برخی عالمند.
علی - علیه السلام-  در نهج البلاغه در باره منشاء اختلاف ظاهرمردم بیانی زیبا دارند، می فرمایند:« مبادی سرشت(طینت) شان بین آنها اختلاف بوجود آورده است. واین بخاطر آنست که قطعه ای بودند از زمین شور و شیرین و درشت و نرم. پس اینان بر اساس نزدیک بودن زمینشان بهم و به اندازه اختلاف خاکشان، با هم متفاوتند. یکی را زیبا و لی کم عقل، یکی را قامتی بلند و همتی کوتاه یکی را عملی پاک و صورتی زشت یکی را قامتی کوتاه و عقلی دور اندیش، یکی را طبیعتی نیکو ولی خصلتی نا باب، یکی را دلی سر گشته و عقلی پریشان و یکی را زبانی گویا ودلی تیز و دانا عنایت فرمود.» 
آنها که عالمند، زحمت کشیده دود چراغ خورده و عالم شده اند و آن عده ای هم که پول و ثروت دارند، یا بارث به آنها منتقل شده است و یا اینکه زحمت کشیده و بکد یمین به مال و منال رسیده اند!
در آموزه های دینی، این امتیازها برای امتحان عنوان شده است: اگر ثروتمند است بدین خاطر است که با ثروت و مکنت، خداوند آنان را امتحان می کند تا ببینند با آن ثروت چکار خواهد کرد. اگر فقیر است باز در حال امتحان الهی است تا میزان صبر او بر خود و دیگران معلوم گردد. 
حال اگر شخص کم بضاعتی بجای غبطه، رشک برده و حسد ورزد، دو راه بیشتر پیش رو ندارد: یا سعی خواهد کرد با تلاش و کوشش خود را به او برساند و یا اینکه حسد کرده و این حسد ورزی او را وا خواهد داشت ادای او را در آورده، به هر جان کندنی است، مثل او بنماید. ممکن است ریسک کند و خود را به ورطه معاملات کلان نیز اندازد.
مثال دیگر، دختری که خود را زشت می پندارد، اگر به چهره ای که خداوند به او عطا کرده، قانع و راضی نباشد، به تلاش و تکاوپو خواهد افتاد تا مانند دوست و یا همکلاسی اش در انظار زیبا جلوه کند. شاید ریسک کرده به جراحی بینی تن دهد. ای بسا عمل جراحی روی بینی و یا صورت او موفق نباشد و زشت تر هم بگردد.
اینان همانند قورباغه قصه ما، هر دم خود را باد می کنند تا باندازه گاو برسند، غافل از اینکه عاقبت ترکیدن در انتظارشان است!

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱٠/۸
تگ ها :

من و عسل و علی

خیلی وقت بود به وبم سر نزده بودم. امروز مثل سابق خواستم سری بزنم و ببینم کی اومده به ام پیام گذاشته که یک دفعه هوس کردم یک چیزی بزارم و بقول معروف بروز کنم. این عکس را گذاشتم. اینوری( طرف راست) عسل خانموند و اون وری(دست چپ) علی آقا و هر دو سلطانپور.

اما این خانم کوچلو اونقده شیطونه نگو! اما علی آقا کمی آرومه. منتها کتک خور آبجیش...

q7pi_ttt7.jpg

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱٠/۸
تگ ها :

 

کلبه پر از نور
پدری سه پسر داشت که سوم معروف به بلاهت بود و می گفتند عقل درست و حسابی ندارد. پدر کلبه ی تازه ای ساخت و به پرانش گفت:« کلبه را به کسی می دهم که آنرا با یک چیز پر کند!»
پسر بزرگ اسبی خرید و آنرا به کلبه برد ولی اسب فقط گوشه ای از کلبه را پرکرد. نوبت به پسر وسطی رسیده بود، او یک بار علوفه خشک به کلبه آورد ولی این بار علف هم بیش از نینی از کلبه را پر نکرد.
بالاخرره پسر کوچک هم بخت خود را آزمود. گرچه می گفتند او عقل درستی ندارد، ولی می دانست جه کند. شمعی خرید و شب آنرا روشن نمود و کلبه پر از نور شد.به این ترتیب کلبه را تصاحب کرد.

اشارات
یک- چه کسی عاقل و چه کسی ابله است: در این دنیای وارونه کار، اتفاقات عجیب و غریب بسیار می افتد و خیلی از امور بر عکس است. نام کچل را زلفعلی می گذارند و کور را چراغ علی صدا می زنند. مولانا در این باب ابیاتی در مثنوی دارد، در جائی ازدفتر دوم، می گوید مردم در نام گذاری تساهل و تسامح می کنند، مثلا به بیابان مفازه می گویند در حالیکه مفازه از نظر لغت یعنی رستگاری. کسی که در برّ و بیابان، انواع و اقسام خطرات، از جمله گرسنگی و تشنگی در انتظارش است و ممکن است گیر راه زنان افتاده و زنده به مقصد نرسد، چگونه رستگار است؟
یا به مار گزیده سلیم می گویند که این هم بمانند مفازه درست در جای خود قرار ندارد. کسی را که مار گزیده و امید به زنده ماندنش نمی رود، حال چرا سلیمش می گویند، جای تعجب دارد.
حالا برگردیم بر سر اصل موضوع. چرا آدمهای کم عقل، عاقل شمرده شده و آنهائی که از عقل سلیم برخوردارند، دیووانه و ابله خوانده می شوند؟ ایا تفأل است بامید اینکه اینها روزی بر سر عقل آیند؟
آدمهای دارای فیس و افاده را در زمانه ما عاقل فرض می کنند در حالیکه اکثرا عاقبت بخیر نمی شوند. این چطور عقلی است که دارنده اش را بد عاقبت می کند؟
آیا آنهائیکه به ظاهر خودشان می رسند، و  یا خودشان را می گیرند و خیلی از ادا و اطوارهای جور واجور دیگری که دارند،  واقعا عاقلند. آیا پست و مقام، آدم را عاقل می کند. آیا آنکه پستی دارد و مقامی را احراز کرده حتما و قطعا عاقل است؟! در این باره نمی خواهم بیش از این پر حرفی نمایم و میخواهم خواننده ی فهیم خودش تحقیق و قضاوت نماید.
 آیا داشتن ضیاء و عقار باعث عقل و خردمندی است؟! داستان باغداران در دسوره قلم این طرز تفکر را رد می کند: پیر مرد عاقلی که موعد چیدن میوه سهم فقرا را از یاد نمی برد و هر سال خدا به حاصل باغش برکت بیشتری می دهد، تا اینکه از دنیا می رود. قبل از مرگ به فرزندانش سفارش کرده می گوید فقرا را فراموش نکنید. اما آنها حرف پدر را گوش نکرده و جمع شده قرار و مدار می گذارند، شب هنگام بروند و میوه های باغ را چیده و کار را قبل از اینکه فقرا باخبر بشوند، یکسره نمایند!
اما حیف که این آرزو را بگور می برند. خداوند بلائی می فرستد و باغ نابود می شود. وقتی به باغ می رسند، ابتدا فکر می کنند راه را عوضی آمده اند ولی بعد که خوب نگاه می کنند، می بینند باغ، باغ خودشان است. برادر وسطی و یا همانکه شاید در میان برادران متهم به کم عقلی بود متذکر می شود و می گوید:   خردمندترینشان گفت: آیا به شما نگفتم چرا خدا را به پاکى نمى‏ستایید...
آنها اگر عقل داشتند، حرف پدر را سفارش پدر را نا دیده نمی گرفتند..
آیا آن بدبختان فلک زده محروم از سیم زر، واقعا از عقل و درایت عاری هستند.
خیلی از آدم نماها تکبر می ورزند و خود را می گیرند، طوری که انگار از دماغ فیل افتاده اند. در سفاهت و بلاهت این ها همین قدر بس که خود را می گیرند و دچار خیالات هستند.
آیا فقیری دیده اید که تکبر ورزد. (اگر در مقابل اغنیا و متکبرین، از خود کبر نشان دهد کار شایسته ای کرده است) یکی از خیر های فقر همین است که از آدم فرصت کبر و نخوت را می گیرد.
از امتیازات فقر هر قدر بگوئیم کم گفته ایم. در این باره مراجعه شود به کتاب لآلی الاخبار که در این باره جق مطلب را ادا کرده است.
آری، مقبول نگردد سخن مرد فقیر/ گیرم که براستی ابی ذر باشد!
سخن فقرا خریدار ندارد! هر قدر عاقل و داننده و فهیم باشد، اما یک آدم دارای بی مخ قلدر مآب اگر حرفی زد، در تائید آن همه از یکدیگر پیشی می گیرند...
خلاصه نه فقر بلاهت آور است و نه غنی باعث عقل و درایت. عقل موهبتی خدا دادی است فقط به آن عده عنایت فرماید که به حق گردن نهند.
دو- خانه با چه چیز واقعا پر می شود.    در درون هر خانه ای اشیائی و لوازمی  پیدا می شود. یعنی خانه ای نیست که بدون اسباب و اساس باشد. اسباب و اساس لازمه یک زندگی راحت است. حتی در فقیر ترین خانه ها هم چیزهائی که به در د صاحب آن خانه بخورد و بکارش آید، یافت می شود. حتی چیزهای بدرد نخورِ جا اشغال کن هم در خانه ها کم نیست. اصلا برخی از لوازم ممکن است در همه عمر فقط یک بار بدرد بخورد ولی برخی علاقه دارند و تهیه می کنند، کاری به این نداریم.
اما خیلی از چیزها در بسیاری از خانه ها کم بود است: صفا و صمیمیت، ایمان و اعتقاد، بطور خلاصه معنویت. بهتر ابزار زندگی اینها هستند. نور ایمان است که خانه را مملو می کند و زندگی را سرشار ازنشاط.
انسان با کار و تلاش و دادن پول می تواند چیزهائی را به خانه آورد، اما هیچ وقت نخواهد توانست خانه را با آنها پر کند و اگر بتواند، جا برای خودش باقی نمی ماند. اما اگر با ایمان و اعتقاد خانه را پر کند، از وسعت آن کم که نمی شود هیچ، بر وسعت آن  بسیار می افزاید.
*

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱٠/۸
تگ ها :

 

 

او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند.

آوازه ی صفاکاری نصوح تا کاخ شاهی آن شهر رسیده بود و روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد. از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت.

از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.

کارگران را یکى بعد از دیگرى مورد جستجو قراردادند تا اینکه نوبت به نصوح رسید، او از ترس رسوایى، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند.

نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: “خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم”. نصوح این بار از ته دل توبه واقعی نمود. ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد.

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٤/۱/۱٩
تگ ها : حکایت

برهم مزن اوراق دفتر را....

دوستی تعریف می کرد که من مسافر یکی از شهرهای دور بودم و  بعد از اینکه چند روز آنجا ماندم وقتی برای برگشتن به شهر و موطن خودم به ترمینال آمدم و خواستم بلیط بگیرم  دست در جیبم کردم ولی دیدم هیچ پولی ن دارم  مانده بودم که چکار کنم. گفتم بهتر است نماز اول وقت را از دستندهم آخر نماز اول وقت فضیلتش بیشتر است. رفتم و وضو گرفتم و آمدم در نماز خانه ترمینال و نماز خواندم و بعداز تعقیبات تصمیم گرفتم مقداری قران بخوانم. بلند شدم واز لای قران ها یکی را بر داشتم و برگشتم همانجائی که گماز خوانده بودم و نشستم. همینکه لای قران را باز کردم دیدم مقداری اسکناس لای آن است. الله اکبر. ...

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٤/۱/۱٠
تگ ها : خاطره

سلام بر دوستان

سلام به همه دوستان عزیز از پورزلارعیان عزیز گرفته تا مصطفوی نازنین و همرزم دو ران جنگ و غیره

یکی نوشته بود - احتمالا استاد مصطفوی بودند- که گویا باطری اینجانب تمام شده.

نه بخدا و این طور می توانم بگویم که اتفاقا بیشتر از قبل سر حالم - بزن به تخته- ولی نمی دانم این وضعیت چرا پیش آمده که دیگر  کمتر میام به نت.

راستش این رسمش نیست که جواب کامنت ها را پست قرار بدن و من امروز و خواستم سنت شکنی کرده باشم و قبلا نیز کرده بودم.

ولی امید وارم نشود آنطور که مثل سابق نتوانم بیایم و کامنت ها را تائید کنم.

هی میخواهم مرتب بنویسم و با نوشتن با دوستان در ارتباط باشم و لی دیگر آن انگیزه سابق را ندارم .

الان در کتابخانه عمومی مرندم. همان کتابخانه ای که از پانزده سالگی مرتب بانجا سر می زنم و کتاب امانت می گیرم.

و الان چون وقت کمی از وقت کتابخانه مانده میخواهم بس کنم.

درود و درود و بدرود!!!!!!!!!

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۳
تگ ها :

واسجد واقترب

مولوی/ مثنوی معنوی / دفتر اول
داستان متهم کردن غلامان و خواجه‌تاشان مر لقمان را کی آن میوه‌های ترونده را که می‌آوردیم او خورده است


Getirdiğimiz turfanda meyveleri o yedi” diye kölelerle kapı yoldaşlarının, suçlarını Lokman’ın üstüne atmaları

بود لقمان پیش خواجهٔ خویشتن
در میان بندگانش خوارتن

Lokman, efendisinin hizmetinde bulunan köleler arasında hor, hakîr görünmekteydi.
می‌فرستاد او غلامان را به باغ
تا که میوه آیدش بهر فراغ

3585. Efendi rahatça yesin, eğlensin diye kullarını meyve getirmek üzere bağa gönderdi.
بود لقمان در غلامان چون طفیل
پر معانی تیره‌صورت همچو لیل

   Lokman, kullar içinde, âdeta onlara tâbi bir kuldu. İçi mânalarla dolu, görünüşü gece gibi kapkaranlıktı.
آن غلامان میوه‌های جمع را
خوش بخوردند از نهیب طمع را

   Köleler topladıkları meyveleri, tamah edip bir iyice yediler.

خواجه را گفتند لقمان خورد آن
خواجه بر لقمان ترش گشت و گران

   Efendilerine de “ Lokman yedi” dediler. Efendi, Lokman’a yüzünü ekşitti, ağır bir tavır takındı.

چون تفحص کرد لقمان از سبب
در عتاب خواجه‌اش بگشاد لب

Lokman bunun sebebini araştırıp anlayınca efendisine dargın bir tarzda ağzını açıp.
گفت لقمان سیدا پیش خدا
بندهٔ خاین نباشد مرتضی

3590. “ Efendi; hain kul, Tanrı yanında, onun rızasını kazanmış bir kul olmaz.
امتحان کن جمله‌مان را ای کریم
سیرمان در ده تو از آب حمیم
   Ey kerem sahibi! Hepimizi imtihan et. Bize fazlasıyla sıcak su içir.

   Ondan sonra beni büyük bir sahraya çıkar. Sen atlı olarak koş(بدو), bizi de yaya(پیاده) olarak koştur.
بعد از آن ما را به صحرایی کلان
تو سواره ما پیاده می‌دوان

   O zaman kötülüرk (بدکردا)yapanı gör, sırları açan Tanrı’nın işlerini seyret” dedi.
آنگهان بنگر تو بدکردار را
صنعهای کاشف الاسرار را

   Efendi, kullara sâki oldu, sıcak(گرم) suyu içirdi. Onlarda korkularından içtiler.
گشت ساقی خواجه از آب حمیم
مر غلامان را و خوردند آن ز بیم

3595. Sonra onları ovalarda koşturmaya başladı. Kullar aşağı yukarı koşup duruyorlardı.
بعد از آن می‌راندشان در دشتها
می‌دویدند آن نفر تحت و علا
   Nihayet iyice yoruldular, kusmaya başladılar. İçtikleri su yedikleri meyvelerin hepsini çıkardı.
قی در افتادند ایشان از عنا
آب می‌آورد زیشان میوه‌ها
   Lokman’ın da gönlü bulandı, o da kustu. Fakat onun karnından halis su geldi.
چون که لقمان را در آمد قی ز ناف
می بر آمد از درونش آب صاف

   Lokman’ın hikmeti bunu göstermeyi bilirse, varlığın Rabbi olan Tanrı’nın hikmeti nelere kadir değildir?
حکمت لقمان چو داند این نمود
پس چه باشد حکمت رب الوجود

   Kıyamet gününde bütün sırlar çıkacak, bilinip görülecek. Sizin de bilinmesini istemediğiniz sır meydana çıktı.
یوم تبلی والسرائر کلها
بان منکم کامن لا یشتهی

3600. Sıcak suyu içtikleri gibi kendilerini rüsvay edecek sırları tamamı ile açığa vurulmuş oldu.
چون سقوا ماء حمیما قطعت
جملة الاستار مما افضعت

   Taş; ateşle sınanacağı ( ateş içinde parçalanıp yumuşayacağı, eriyebileceği) için kâfirler, ateşe atılırlar, onların azabı ateşle olur.
نار زان آمد عذاب کافران
که حجر را نار باشد امتحان
O taş gibi gönle biz kaç kereler yumuşak sözler söyledik, fakat öğüt(پند/اندرز/ نصیحت) almadı.
آن دل چون سنگ را ما چند چند
نرم گفتیم و نمی‌پذرفت پند
Damarda da kötü yara olursa oraya kötü ilâç konur, eşeğin başına köpeğin dişi lâyıktır.
ریش بد را داروی بد یافت رگ
مر سر خر را سر دندان سگ

   “Habîs olan şeyler habîsler içindir” hükmü bir hikmettir. Çirkine münasip olan çirkin eştir.

الخبیثات الخبیثین حکمتست
زشت را هم زشت جفت و بابتست

3605. Şu halde sen de hangi eşi dilersen yürü, onu al. Tanrı’da mahvol, onun sıfatlarını kazan!
پس تو هر جفتی که می‌خواهی برو
محو و هم‌شکل و صفات او بشو

   Nur istersen nura istidat kazan; Tanrı’dan uzaklık istersen kendini gör, uzaklaş!
نور خواهی مستعد نور شو
دور خواهی خویش‌بین و دور شو
   Yok, eğer bu harap zindandan kurtulmaya bir yol istersen sevgiliden baş çekme, secde et de yaklaş!
ور رهی خواهی ازین سجن خرب
سر مکش از دوست و اسجد واقترب

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۳/٦/۱٧
تگ ها : شعر

چرا عیب همدیگر را می گوییم

چرا عیب همدیگر را می گوییم

مثنوی/ دفتر دوم/ 881

 

هر کسی کو عیب خود دیدی زپیش
کی بدی فارغ خود از اصلاح خــویش  

ترجمه ترکی استانبلی

Herkes, önce kendi kusurunu görseydi halini ıslahetmekten gaflet eder miydi


 

 

 

غافلند این خلق از خود ای پدر

 

لا جرم گویند عیب همدگر


   Halk kendisisinden gafildir babam gafil. Onun için birbirlerinin kusurunu görürler.

  
نویسنده : احمد سلطانپور ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۳/٦/۱٤
تگ ها : اخلاق ، شعر

← صفحه بعد