معمای شعری و جواب آن:
شـــــم ثلاثه طلبیـــدم ز ثلاثین ماهش
به پدر وجه بگفــــــتا که: میسّر نشود!
این بیت را در میان یاداشتهای آقای سید کمال موسوی دیدم و بعد معنی اش را گفت و من هم برای شما در گوشی میگم و بکسی نگین!
شم: "بو" را گویند، البته شاید رایحه را بگویند ولی شما بر "بو" زوم کنین!
ثلاثه: سه
ثلاثین+ه: (عدد) سی
پدر: اب(پدر در عربی)
وجه: رو، رخ (اب + رو= ابرو)
پس معنی بیت چنین می شود:« من از سینه ی ماهش بوسه طلبیدم، با ابرو و غمزه گفت:« که ممکن نیست!»
|
بعد، مثل موسی(ع) که گفت: من عصا و نور بگرفــــــته بدست شاخ گستاخی تو خواهم شکست می زد و شاخ گاو رو می شکاند! پس می بینیم که گاو اینها را می دانسته و همان اول به موشه میگه برو کشکت رو بساب!... من مغز خر که نخورده ام بخاطر توی ریغوی بد ترکیب خودم رو به خطر باندازم!
|
بجز چند مصرع ترکی زیر، بقیه پست فارسی است!
بیری سی اگر یخیلارسا بیز کناردان باخاجــــاییق
آجیق وئریب او بدباختین اورگینی یاخاجاییـــــــق
"احمد" سویله یاپا یاپا گئـدیپ هارا چیـــخاجاییق
ملت دونوپ ایت پیــشیگه - بیر بیرینی قاپــیوروق
دئیللر کی بئله یاپین، بیـــزده بئله یاپـــــــــــیوروق
(عمو کیوان)
پاسخ: من نمی دانم از این شعر و یا قطعه و یا هر چیز دیگر که به زبان ترکی غلیظ برایم ارسال کردی منظورت چیست و از احمد مرادت چه کسی است، اما من این را نیز تأئید می کنم باشد که خوشحال شوی!
در ضمن امروز در جمعی بودم و در باره مضمون شعر ترکی تو صحبت بودو که از من گله می کردند که چرا در وبم در باره مسائل و معضلات چیزی نمی نویسم و من شانه بالا انداختم و چنان تو ذوق شان زدم که می دانم تا مدتها مرارت آن از دلهایشان زدوده نخواهد شد.... بگذار بقیه را ضمن پستی بنویسم!... باشه؟!... قبول؟! Ok
همان بقیه
داشتم می گفتم عمو! جائی بودم که به حرفام گوش می کنن این حالت باعث میشه منم نطقم باز بشه و اونقدر وراجی کنم که فکّم از جا در بره و اونم طوری حرف می زنم که گویا فقط من محق م و همه باید من رو تأئید کنن! باور کن راست می گویم و دست خودم هم نیست و هی میخوام این عادت رو ترک کنم اما چه کنم که نمی شود!
آره عموجان! داشتم می گفتم که ازم خواستن درباره برخی معضلات و یا بهتر بگویم شاید هم شایعات اعتنا کنم و در باره شون بنویسم و بگم چه اتفاقائی می افته و بگم در عر ض دوشب به چهار تا دکان دست برد می زنند و قفلش را می شکنند و بعد هر چی بوده می برن و حتی قفل رو هم می برن و آب از آب تکون نمی خوره و بعد وارد خانه مردم می شوند و....
من آدمی نیستم که مواظب دهانم نباشم تا اینکه سر سبزم ( سفیدم) را زبان سرخم به باد بده! راستی من اخیرا به این نتیجه رسیده ام که بهترین شیوه زندگی اینه که انسان سرش به کار خودش گرم باشه و کاری بکار کسی نداشته باشه! یعنی اندیشه و ایده «بمن چه!» ازخیلی وقتا پیش مهمان فکر و ذهن منه! من از وقتی که انسانها را بی اعتنا دیدم، به کیش و آئین آنان در آمدم! ...
خلاصه آقا موسی گفت که باید اعتراض کرد و باید دفاع کرد و باید... بعد دید اصلا من عین خیالم نیست، یک داستانی گفت که خلاصش رو من هم تعریف می کنم. او از گفتن و تعریف داستان منظورش این بود که اهمیت «اتحاد و بدرد هم خوردن» را باز گو کند، گفت: یه موشی بوده تو یکی از خونه های اعیان و اشراف قدیم که مرغ و گاو و ... داشتن.
یک روز صاحب خانه از بیرون می آید و در دستش پاکتی است. موشه که از داخل سوراخ خود نگاه میکرده، با خود میگه:« به به! جانمی حتما تو پاکت پنیره و من امش دلی از عزا در می اورم!»
زن می پرسه:« چیه تو اون پاکت؟»
مرد میگه:« تله موشه! میخوام اون موش کثیف بیفته توش، حسابش رو برسم!»
موشه تا این حرف رو میشنفه، هراسان میره اول سراغ مرغه و میگه:« آبجی! چه نشسته ای که صاحبت یه تله موش گنده آورده!»
مرغه میگه:« من چکار کنم! این مشکل تو یه! من که تو تله نمی افتم!»
موشه میگه:« آخه بابا مگه آدم نیستین؟! مگه ما در یک خانه زندگی نمی کنیم؟! شما باید یه راه چاره پیدا بکنید؟»
بعد مثل اینکه میره سراغ گاوه و به او خبر میده که یه تله موش آورده اند توی خانه! و گاو هم میگه:« من چکار کنم؟... من که تو تله نمی افتم! تو برو فکری به حال خودت بکن!»
موشه میره یه گوشه ای زانوی غم در بغل میگره و با خود میگه:« اینا چقدر احمق اند که متوجه بزرگی خطر نیستند!»
خلاصه، شب تو خونه صدای تق به تله افتادن موش می پیچه! خانم خانه از خواب می پره میره در تاریکی سراغ تله موش( البته اون خانم مثل زنهای این دور و زمانه نبوده که از سوسک بترسه، اما از اتومبیلی که بسرعت بطرفش میره و عنقریب لهش میکنه، ککش هم نگزه!) اما نگو یک ماری تو تله افتاده بوده که پای زنه رو نیش می زنه...
خلاصه، قصه این جوری به پایان میرسه که زنه میمیره، گاو رو می کشن و مردم رو دعوت می کنن که بخورند...
موش میگه:« ها!... من ترس این ها رو داشتم. اگر تله نیومده بود، نه مرغ جونش رو از دست می داد و نه زن می مرد و نه گاو می کشتند بدند مهمانها بخورند!»
دوست ما می گفت:« مشکل من مشکل تو هم هست! ما نباید به مشکلی که برای یکی پیدا میشه، بی اعتنا بشیم!»
من گفتم:« دوست عزیز! چقدر تو آدم خوب و نازی هستیی! اما می دونی اون گاو داستان شما در هر صورت در حطر بود؟!
گفت:« چطور؟!»
گفتم:« ببین اگه اون گاوه تحریک می شد و بدنبال موش می اومد و می خواست به صاحب خانه اعتراض بکنه و بگه که اون تله موش رو بانداز دور و یا ببر پسش بده، صاحب خونه شاخش رو می شکست و بهش می گفت:«کوپک اوغلی سنه نه؟! ... نئچه دن بیر سن کی سیچقانا هپو دورورسان؟!»
بعد، مثل موسی که گفت:
من عصا و نور بگرفــــــته بدست
شاخ گستاخی تو خواهم شکست
می زد و شاخ گاو رو می شکاند! پس می بینیم که گاو اینها را می دانسته و همان اول به موشه میگه برو کشکت رو بساب!... من مغز خر که نخورده ام بخاطر توی ریغوی بد ترکیب خودم رو به خطر باندازم!
می دونی دیگه دوران پهلوان بازی و قهرمانی گذشته و الآن دوره ایه که هرکس عهده دار امریه! شما فروشنده ی کفش و جوراب و کت شلواری و من یه کار دیگه دارم و اونی که باید به داد مردم برسه کس دیگه س!
میگی بنویس! من می نویسم و به پیش نهاد تو هم این کار رو می کنم، اما می دانم اولین کسی که به ریشم خواهد خندید توئی و اولی آدم بدبین به من خود تو خواهی بود!
- پس تو میگی(باشلی باشین ساخلاشین!)
- غیر از این چاره ای نیست!
من یک داستانی رو برای او گفتم اونقدر خوششان آمد که خندیدند. راستی اینم بگم در میان ما یک سیاست مدار کار کشته ی صراف سخن
هم نشسته بود و ایشان از آن خاطره خوشش آمد! و گفت: خیلی جاب بود!
چند وقت پیش ماشین ما باطری خالی کرد! آمدیم بیرون و با شارژر خواستیم باطری رو سر حال بیاریم، اما سیم بحد کافی نبود و نخواستیم در همسایه ها رو بزنیم. به یکی از بچه ها گفتم بیاد هل بده تا روشن شه و دیدم قیافه گرفت و من هم، خواستم مشکل خودم رو خودم حل کنم. به تنهائی گاهی به جلو و بعد عقب هل دادم تا در سرازیری بیفتد. خیلی زور می خواست و من خسته شدم. تا رسیدم سر کوچه. خوب سرعت گرفته بود، اما یک پیر زنی که سلانه سلانه میخواست از جلو ماشین عبور کند، ایستاد و کمر راست کرد و من مجبور شدم ترمز کنم و این ترمز کردن باعث شد دیگه از جاش تکون نخوره و باز پائین آمدم و دوباره به تنهائی هل می دادم!
خوب معلوم است که طرف دیگر را نبینم و بالاخره چرخ عقب حین گذشتن از روی پل جوب، تو جوب افتاد! مشکل دوتا شد. یک اقائی که اسمش را نمی گویم، با ماشینش در چند قدمی من ور می رفت و دوتا جوان نیز کمی دور تر ایستاده بودند با مبایلاشون شاید اس ام اس می دادند! و از داخل بقالی نیز حتما مشهد حسن می دید! داد زدم و آن دوتا جوان را خواندم بیایند و کمک کنند! یکی از جوانها به دیگری گفت: پاشو بریم کمک!
اون یکی که نشسته بود رو پاهاش گفت: تو را صدا زن من رو که نه!
داد زدم: هیچ کدمتون لازم نیست بیاین!
اون آقائی هم که کنار ماشین نشسته بود و نمی دان چکار می کرد؛ نیز اعتنا نکرد و از داخل یقالی یکی آمد بیرون و گفت: بذار کمک کنیم!
چون به من نازک نارنجی بر خورده بود، گفتم: لازم نیست!
نمی دان، شاید باور نکنید، با یک حرکت ماشین رو از جو در آوردم و دوباره هل دادم و پریدم تو ش و میخواستم بعد از اینکه خوب سرعت گرفت، بدم به دنده دو شاید روشن بشه!
تا چهار راه همین جوری تاتی پاتی رفتم و روش نشد که نشد! اما به چها را که رسیدم، برای آخرین بار گفتم باز امتحانی بکنم. جل الخالق! خود بخود روشن شد و رفاتیم پی کارمان! سگرمه هامون که تا آن لحظه تو هم بود و اخم کرده بودیم، یکدفعه همه چیز رو فراموش کردیم!
عزیز من در جامعه ای که پیدا نشود دو نفری که در هل دادن ماشین بهت کمک کنند، تو میخواهی بر خیزند و هر چی بدی و زشتیه از بیخ و بن بر کنند! بقول دوست ما: ناخیر قیریلیب قاچیر، سن آلا دانا آختاریر سا؟
اما بذار یک چیز دیگری هم بگویم: هرچند ظاهرا مخالف نظر تو بودم ولی باور کن تو بر حقی و باید اعتنا نمود و سعی کرد در گرفتاریهای دیگران را یاری رساند!
(بو دونیا بیر یول کیمی دیر ، بیـز آخرت مســـــــــــافیری) «شهر یار»
امروز هم یک روز بهاری بود و بعد از ظهر،
طبق معمول بعد از یک استراحت مختصر راه افتادیم و بعد از نیم ساعت رسیدیم در هوای ابری، بعد از آهسنه رانی در خاکیِ کمی بالاتر از پلیس راه که میره تا اون ته میشو!
خلاصه می خواستم بگم رفتیم میشو! هوا ابری بود. اما ابرای سیاه بالای سرما با اینکه کمی دل گیر بود، اما امید وار بودم که بعد از اینکه هوا دق دلش خالی کرد، آفتاب از لای ابرا خودش رو نشون میده و بعدبا حیال راحت یواش یواش میریم بالا و ضمن ورزش و کوهنوردی، از سبزیجات وحشی هم مقداری جمع می کنیم! کاکوتی... تا یادم نرفته بهتون توصیه بکنم هر چی زودتر از کاکوتی های میشو مخصوصا کاکوتی سفید حتما جمع کنین! آخه وقتی موسمش بگذره، وقتی نیاز بشه با داروهای گیاخی مثلا ناراحتی هاتون رو برطرف کنین، اگر در در همسایه پیدا نشد، باید از عطاری ها به قیمت گزاف تهیه کنین!
پارسال یا پیار سال، کاکوتی روگفتن چون طبع گرم داره، چند تا از آشنا ها تجویز کردند که دم کرده اش رو میل کنیم. تو خونه نداشتیم و رفتیم به یکی از عطاری ها و دیدیم تو دکانش جز چند نوع گیاه از قبیل کاکوتی(ککلیک اوتی) و (توکلوجه) و (اُستغددوس) و غیره چیز دیگه ای نیست! گفتیم سرما خورده ایم و بهمون کاکوتی بده، ایشون در یک پاکت پلاستیکی کوچک که خوب بسته بندیش کرده بود، داد و گفت:« پونصد تومن!»
گفتم:« این که حتی باندازه یک بار دم کردن هم نیست!... گرون نیست؟!»
گفت:« فلانی پانصد تومن چیه که شما چونه می زنی؟!»
گفتم:« اگه ناراحتتون کردم، می بخشی... درسته پونصد تون که پولی نیست!»
بعد چقدر خودمان را سر زنش کردیم که: چرا اعتراض کردی؟! خجالت نکشیدی بخاطر یه ذره کاکوتی آبروی خودت رو بردی؟! دیگه یادت باشه اعتراض نکن! با بقال و چقال یکی بدو نکن و هر قیمتی گفتن شَتَرَق پول بکش و بده و خلاص! ... دیگه گدا بازی از این به بعد موقوف!!!
او راست می گفت و من هم خودم رو سرزنش کردم و حساب خودم رو رسیدم و آمدم خونه و خانم نگاهی به بسته کاکوتی کرد و گفت:« این زیاد نیس؟! بئلیوه گوج دوشمه دی؟! ... » دیدم حق با ایشونه! باید حد اقل ده بیست بسته می خریدم تا بمرور وقتی دم کردش رو میل می کنم تأثیر خودش رو بذاره!
اینجا بود که دیدم بی خود خودم رو سرزنش کرد ام و پیش خودم شرمنده ام! آخه حساب کردم دیدم اگر ده بیست بسته می خریدم، ناقابل ده بیست تومن بالای کاکوتی که در بهار و تابستان زیر پا می ریزه و کسی محل سگ بهش نمی گذاره می دادم، ضرر می کردم!
خب اینه که بهتون پیش نهاد می کنم، مخصوصا به همشهری ها که غفلت موجب پشیمانی است!
در آن هوای ابری از کمر کش کوه اُریب بالا رفتم، و بچه ها داشتند کاکوتی می چیدند و خیلی مواظب بودند که علفهای دیگه قاتیشون نباشه و خیلی حوصله خرج می دادند. گاهی آسمان غرنبه در میان زوزه باد و عو عو سگها در درو دست، من رو کاملا از حال و هوای شهر دور کرد کرده بود و آنقدر بالا رفتم که پرنده ها، مخصوصا پرواز کلاغ های سیاه را پائین تر از خودم تماشا کنم! کمی نشتم روی صخره و به دور دستها نگاه کردم! دونفر در آنسوی رودخانه که برای چیدن اوشگون بالا می رفتند، برای دیده شدن دیگه باید خیلی دقت می کردی!
وقتی خستگی در کردم، آرام آرام، طوریکه پام نلغزه،پائین آمدم!
دوباره راه افتادیم بطرف خانه! باز یک جائی کنار کشیدم کمی قدم بزنیم. بچه ها از ماشین پیاده شده بودند، اما من هنوز در کنار ماشین بودم و همینکه در ماشین رو بستم، ماشینه خود بخود راه افتاد. تا بهش برسم سرعت گرفت! وای دده! دنبالش دویدم و یک جوری درش رو باز کردم و فوری فرمان را بطرف بالا چرخاندم و ماشینه راهش را کج کرد و به طرف سر بالا ئی و متوقف شد! پریدم پشت فرمان و کنترلش رو در دست گرفتم. یک موضوعی برام خیلی تعجب آور بود، آنهم اینکه، چرا فرمان قفل نکرد و با اینکه ماشین خاموش بود و خیلی هم از جائی که خاموشش کرده بودم دور شده بود!؟
در هر حال اگر بموقع به ماشین نمی رسیدم،و اگر به یکی از دره های نمی افتاد و برخورد به خاک ریزها نمی کرد شاید تا خود مرند بکوب بدون سر نشین می رفت، !
خلاصه این تجربه ای شد برای ما که دیگه حواسمون باشه وقتی پیاده میشیم، حتما ترمز دستی رو بکشیم!
اما چند دقیقه پیش نشسته بودیم سر سفره و داشتیم شبکه سهند رو تماشا می کردیم، گوینده گفت که در آرشیو گشته اند وپیدا کرده اند یک شعر ترکی از استاد شهر یار را که با زنش بگو مگو داشته و بزبان ترکی آن بگو مگو را به نظم کشیده و گوش کردیم با صدای خود استاد و لذت بردیم و گفتیم ما هم این شعر را برای دوستان ترک زبان تقدیم کنیم:
بلالی باش
یار گونومی گؤی اسگییه توتدو کی دور منــــی بوشــا!
جوتچو گؤروبسه ن اؤکوزه اؤکوز قویوب بیزوو قـــــوشا ؟
سن اللینی کئچیب یاشـین ، من بیر اوتوز یاشیــندا قیز
سؤیله گؤروم اوتوز یاشین نه نیســـــــبتی اللی یاشا ؟
سن یئره قویدون باشیوی من باشیما نه داش سالیم ؟
بلکه من آرتیق یاشادیم نئیله مــــــه لی ؟ دئدیم یاشـا
بیرده بلالی باش نـچون یانینا سـوپورگه باغلاســـــــین؟
بؤرکو باشـــــــا قــــــویان گرک بؤرکـــونه ده بیر یاراشـــا
بیرده کبین کسیلمه میش سن منه بیر سؤز دئمه دین
یوخســـا جهــــازیمدا گرک گلئیدی بیر حــــوققا ماشـــا
دئدیم : قضا گلیب تاپیب ، بیر ایشیدی اولوب کئچــــیب
قوربانام اول آلا گـــــــؤزه ، حئیــــرانان اول قلم قاشــــا
منکی اؤزومده بیــــــــر گوناه گؤرمه ییرم ، چـاره ندیـر ؟
پیس بشرین قایداسی دیریاخشی نی گؤرسه دولاشا
دوســـــتا مروت ائتمــه لی دوشمه نیله کئچــینمه لی
قایدا بودیر ، حئیف دئگیل بشر یولون آشیب چاشـــــا ؟
من ده سنین دای اوغلونام سن ده منیم بی بیم قیزی
گؤنول باخیرسا گونه شه ، گؤزده گرک بیر قاماشــــــــا
ایندی بیزیم مارال کیمی ، اوچ بالامیـــــــز واردی، گرک
آتا – آنا ساواشــــــسادا ، بونلارا خـــــــــاطیر باریشــــا
هر کیشی یه عیالی دا ، اؤز جانی تک هؤروکلــــــنیب
هدیه ده اولماز ائله سین عیالی قـارداش قارداشـــــــا
بو دونیا بیر یول کیمی دیر ، بیـز آخرت مســـــــــــافیری
کجاوه ده هامــــــاش گرک اؤز هاماشــــــــــینان یاناشا
آخیرتی اولانلارین ، دونیاسـی غم سیز اولمــــــــــویوب
سئل دی گله ر آخار کئچر ، آمما گرک آشـــیب – داشا
مثل دی :«یئر کی برک اولور ، اؤکوز اؤکوزدن اینجییور »
هی دارتیلیر ایپیــــــن قیرا ، یولداشـــــــیلا بیر ساواشا
بیزیم ده روزیگاریمـــیز یامـان دی ، بیزده عــــــــیب یوخ
بلکه وظیفـــــــــه دیر بشـر قونشـــــــــولاریلان قونوشـا
حق حـــــــــــیات یوخ داها بیــزلره ، چوخ بؤیوک باشـی
زندانیمیزدا حققیمیز ، بیر باجا تاپساق ، تاماشــــــــــــا
آمما اونون شمـــــــــــــــــاتتی آللاها خـــــوش گلمیوبن
گئتدی منیم حیاتیـمی ووردی داشا چیخــــــــــدی باشا
سری دیگر از عکسها یکوهنوردا.



قلعه بابک

بازهم قلعه بابک: محمد و فرزندش میلاد!

وقتی به خانه برگشتم، دیدم کیوان آمده و گویا منتظر من بودند تا عکسهای محمد را باهم ببینیم!
محمد چند وقت پیش از دنیا رفت و از او عکسهای زیادی مانده است در جاهای مختلف!
عکسهائی که با گروه و یا با دوستان در کوهای ایران و خارج از کشور دارند دیدنی است و سری اول را برای دوستانی که احتمالا بخواهند آنها را داشته باشند در وب می گذارم!

مرحوم محمد و حسین سلطانپور/ سر کند دیزج شبستر

حسین دلدار و محمد

سعود به قله کمتال!
واقع در آذربایجان شرقی کنار رود ارس! نزدیک شهر خاروانا.

ترکیه/ قله آرارات. در کنار کوهنوردان خارجی
Türkiye / Ağrı Dağı. Yabancı dağcılar yanında

آرارات!

سعود کوهنوردان شرکت تبریز کف مرند به قله آرارات (آغری داغ)

(آغری داغ)
Agri Dag

بعد از باز گشت از ترکیه و تجلیل از سعود کنندگان به قله آرارات

بایرام یئلی چارداخــــــــــــــــلاری یئخاندا
نوروز گولی،قار چیــــــــــــــچکی چئخاندا
آغ بولودلار کوینــــــــــــــــکلرین سئخاندا
بیزده ن ده بیر یاد ائلـیه ن ساغ اولسون
دردلریمیز قوی دیککل سون داغ اولسون

هر کاری کردم دیدم نمیشه ننویسم و عقده دلم با نوشتن حرفهای بعدیم باز میشه! من هم مثل شما گاهی تو خونه و یا در کتابخانه ام که تنها میشم، در باره کارا و حرفهای دوستان وو آشناها به به تدبر می پردازم و اونقدر فکر می کنم در باراه رفتاراشون که بالاخره برام قطعی میشه اون حرف و یا کارش عمدی بوده یا سهوی! از روی بد ذاتی بوده و یا اینکه اصلا طینتش اونجوری بوده و یا اینکه خودش رو میگرفته و یا اینکه حواسش جای دیگه بوده مثلا جواب سلام ما رو نداده!...
حالا بییا ئیم سر اصل مطلب! من چند سال پیش دوستی داشتم و حالا دیگه نه تنها دوستم نیست بلکه اصلا نمی خوام اون چند تا خاطره هم یه جوری بشه فراموش کنم و خلاص!
می دونین چرا؟ آخه فکر می کنم در دوستی اش صادق نبوده و هر چه در اون دوران می گفته همش کشک بوده! تا وقتی که هم محل بودیم و تو کوچه باهم صحبت می کردیم و یا اینکه عصرا باهم از این خیابون به اون خیابون می رفتیم و باهم از هر دری صحبت می کردیم، من فکر می کردم چه گوهریه این دوست و کم پیدا میشه مثلش و ما هر وقت ناراحت بودیم و یا دلمون می خواست مثلا با یکی درد دل کنیم می رفتیم سراغش و اونم خیلی تحویلمون می گرفت.
حتی بابا و ننش هم به ما لطف داشت و ما رو عین بچه خودشون، یعنی دوستم و برادراش دوست اشتن و هر وقت می رفتیم در خونشون از او بخوائیم بیاد کوچه، اگر باباشون تو خونه بود، اصرار می کرد بریم تو خونه بشینیم و صحبت کنیم.
ما یه مدت اصلا غیر از ایشون دوستی نداشتیم و ما لازم ملزوم هم دیگه شده بودیم و همه جا مارو باهم می دیدن! من رو با او و او را با من می شناختند!
اصلا یه مدت اخلاق و رفتار ما دوتا عین هم شده بود و حتی حرف زدن و خنده هامون و ادب و حرکات ما عین هم شده بود.
او دوست داشت همش قدم بزنیم و در باره چیزهای خیلی مهم باهم حرف بزنیم و کلی فضل فروشی می کردیم.
ایشون دفتر های نقاشی زیبائی داشت و نقاشی های زیبائی می کشید و من هم عشق نقاشی پیدا کردم، منتهی من مداد رنگی نداشتم و فقط مداد دو رنگ که در آن ایام مد بود و سرش یه رنگ و ته اش یه رنگ دیگه بود داشتم و هر دو طرفش رو تراشیده بودم و هر چی می کشیدم، قرمز و آبی رنگ می کردم!
یکبار یک نقاشی کشیده بودم و رفتم از او بخوام در مورد رنگ کردنش نظر بده و بگه چه جوری رنگ کنم خوب میشه و او سئوال کرد: بنفش دار؟
- نه!
. زرد داری؟
- نه!
سرمه ای داری؟
- نه
قهوهای چطور؟
- اونم ندارم!
- باشه عیب ندار... سبز چی!
- سبز؟... اونم ندارم!
-آبی چی؟
-آره آبی دار!!
- برگا رو آبی رنگ کن!
بعد دوباره سئوالاش شروع شد:
- چهره ای داری؟
- نه!
- زیتونی؟
- ندارم!
- اونم ندارم!
- قرمز که حتما داری؟
مداد دوسر رو نشونش دادم و با هیجان و شعف گفتم : آره...!
- تنه درخت رو قرمز کن!
ما شاد شنگول به خونه برگشتیم و تمام تردیدامون بر طرف شد و راحت نشستیم و درختمون رو برگاشو آبی و تنه اش رو قرمز رنگ کردیم!
حالا از آن ایام شاید سی و پنج سال گذشته و اون خاطره در اون گوشه موشه های یاد و حافظون مونده و هر از چند گاه میاد جلو دیدگانمون!
اما بی معرفت از وقتی که از این شهر رفتند و سالها گذشت، پاک ما رو فراموش کرد!
ما با خودمون گفتیم شایداز ما انتظار داره و رفتیم و در بروجرد گشتیم دنبالش و در پادگان گیرش آوردیم و رفتیم خونه مجردیش که اجاره کرده بود و نهار خوردیم و در آن شهر گشتیم و باهم بعد از ظهر رفتیم سینما و بعد در یکی از پارکا عکس هم انداختیم!
شام که می خوردیم گفت: می دونی تو خوش قدمی!
- چطور
- دیروز یه گونی برنج گرفتم و چائی و قند و هر چی لازم بود تهیه کردم و انگار بهم گفته بودن مهمون برات میاد!
ما از این حرفش کلی ذوق کردیم ...
بعد ها آمدند در تبریز و ما باز یه مدت فراموشمون شد و گاهی شبا تو خواب می دیدیم که باز در خونه ی قدیمشونن و بعد بیدار می شدیم می دیدیم همش خواب بوده!
باز گفتیم بریم این دوستمون رو پیدا بکنیم و ببینیم در چه حالیه! رفتیم و پرسوجو کردیم و در تبریز یافیم و دیدیم خیلی برا خودش برو بیا داره و باز مثل اون دوران در خیابان قدم زدیم و در یک کبابی نهار خوردیم و بعد خدا حافظی کردم.
باز بعد از سی سال گفتیم باز شمارشو گیر بیاریم و بهش زنگ بزنیم و حالش رو بپرسیم. قرار شد اگر رفتم خدمت ایشون، قبلا زنگ بزنم!
باز ما طاقت نیاوردیم و رفتیم تو خونش پیدایش کردیم و دیدیم یه پسر داره ده دوازده ساله و شبیه خودش و یه هدیه براش دادیم...
حالا از او روز حدود ده سال گذشته و منتظرم یک بار پاشه بیاد و یا لا اقل حالی از ما بپرسه، اما با مرام اصلا انگار نه انگار!
باشه، من حرفی ندارم، اما یادت باشه که تو می گفتی نباید هم دیگر را فراموش کنیم و اگر یک وقتی هر کدام از مابجائی رسید دست اون یکی رو بگیره و از ورطه بیاردش بیرون !
خودت میدونی که من گرفتاری چندانی ندارم الحمد لله و می دونم تو هم گلیم خودت رو می تونی از آب بیرو بیاری، اما معرفت یک چیز دیگه است و ...
داش ما عمرش رو داد بشما و فکر نمی کنم کسی از آشنا ها نشنیده باشه و تو و صد البته برخی دوستان ....
*
خب عقده رو خالی کردیم! حالا بریم سر اصل مطلب!
فردا باز روز کارگر است! به همه کارگرا و زحمت کشا تبریک می گم و دعا می کنم و شما هم دعا کنید که هیچ زحمت کشی به درد و مرض مبتلا نشه و با تنی سالم بره کار کنه و نون زن و بچش رو در آره!
من چند تا حدیث پیدا کرده ام که اونا رو میخوام برای دوستان تقدیم کنم:
ابو عمرو شیبانی نقل می کند: امام صادق (علیه السلام) را دیدم که در دستش بیلی بود و ازاری ضخیم بر تن داشت و در بوستان خود کار می کرد و عرق از پشت او سرازیر بود. عرض کردم: فدایت شوم! اجازه بدهید من به جای شما کار کنم. فرمود: من دوست دارم که مرد برای تأمین معیشت خود در گرمای آفتاب اذیّت شود.
طَلَبُ الحَلالِ فَرِیضَةٌ عَلَی کُلِّ مُسلِمٍ و مُسلِمَةٍ[1]
کار کردن برای کسب مال حلال، بر هر مرد و زن مسلمان واجب است.
امْنُنْ عَلَیْنَا بِالنَّشَاطِ وَ أَعِذْنَا مِنَ الْفَشَلِ وَ الْکَسَلِ وَ الْعَجْزِ وَ الْعِلَلِ وَ الضَّرَرِ وَ الضَّجَرِ وَ الْمَلَلِ[2]
(خدایا) نعمت سرزندگی و کوشایی را به ما ارزانی دار و از سستی، تنبلی، ناتوانی، بهانه آوری، زیان، دل مردگی و ملال، محفوظمان دار.
[1] . پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)/ جامع الاخبار، ص 389، حدیث 1079
.[2] پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)/ میزان الحکمه، ج11، ص5184
شهادت ام الائمه فاطمه زهراء ام ابیها سلام الله علیها بر عموم مسلمانان تسلیت باد!

حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند:
« حبّب الی مِن دُنیاکم ثلاث: تلاوة کتاب الله و النظر فی وجه رسول و الانفاق فی سبیل الله »
از دنیای شما سه چیز محبوب من است: تلاوت قرآن، نگاه به چهره رسول خدا و انفاق در راه خدا

ملا احمد[1] نراقی در ابیات زیر، الفاظ فارسی را به اسلوب عربی به نظم کشیده است.
خیزوا إلی الخرابات یا ایّها الهــــــمادم
لاتشنووا النصیحة من هذه المـــــــرادِم
عالج جراحة الدل من دستک النکارین
فی زخم ذلک الدل لاتنفع المراهــــم.[2]
توضیح مختصر: شاعر می گوید: ای یاران و ای هم دمها، بر خیزید بسوی خرابات شویم! از این مردم نصیحت قبول نکنید. دل زخمدار خودرا با گرفتن جامی از دست نگار معالجه کن در زخم این دل مرهمها نفع نمی دهد!
حاصل اینکه اگر ای همدمها و ای یاران شما را سرزنش هم بکنند، بسوی خرابات شوید و زخم دل خود را به دست نگار و معشوقه درمان کنید که به مرهم درمان شدنی نیس!
در دو بیت زیر نیز صناعت تعریب به کار رفته است:
الاُشتر گاذر الی الراهـــات
لایترس من فتادن الچاهات
قد کَرَّدَ خوناً دل همراهات
من نالته گاه سـحرگاهات[3]
در این رباعی نیز که هدفی جز طیبت ندارد، می گوید: شتری عبور کننده از راهها، از افتادن به چاه ها نمی ترسد! اما با ناله های سحرگاهی خود دلها را خون نموده است!
توضیحات از خودم است
جمله ترکی آتی را یکبار حضرت آیه الله نجفی مرعشی رحمه الله علیه در جمعی گفته اند که صنعت تعریب در آن بکار رفته است:
ان الارادیک قد ازادو بواغیزهم، بان یضربو بادمادیک یلادیشهم!
توضیح: ارادیک، جمع اردک. قد ازادو، اوزادماخ(دراز کردن). بواغیز، جمع بوغاز، (گردن ها). دمادیک، جمع دیمدیک، (منقار، نک پرنده). یلادیش، جمع یولداش، (دوستان)!
همانا اردکها گردن می کشند تا با منقار دوستان خود را بزنند!
[1] . احمد بن محمد مهدی بن ابیذر، مشهور به ملااحمد نراقی، فرزند عالم بزرگوار محمد مهدی نراقی صاحب جامع السعادات است. در روستای نراق، از توابع شهرستان کاشان در سالهای ۱۱۸۵ ه . ق به دنیا آمد و در سال ۱۲۴۴ ه . ق وفات یافت. او از بزرگترین اسباب آوازه پدرش بود. در تألیفات نیز گام به گام، مرید پدر بوده و از شیوه تفکر و بررسی علمی پدرش تأثیر میگرفت. برای مثال، پدرش در فقه، معتمد الشیعه را مینویسد و او مستند الشیعه را به گونهای مفصلتر و مشروح. پدر دیوان شعری به نام طائر قدسی مینگارد و پسر طاقدیس را. پدر مشکلات العلوم و پسر خزائن را. در اخلاق نیز کتاب معراج السعادة را به پیروی از کتاب جامع السعادات پدرش نگاشته است. حدود سی کتاب در شعر، فقه، اصول فقه، اخلاق و ریاضی به ایشان نسبت داده شده است. معراج السعادة، ترجمه کتاب جامع السعادات به زبان فارسی است که به درخواست فتحعلی شاه قاجار با اندکی اضافات در باب عدالت و اخلاق اجتماعی و سیاسی تألیف شده است. این کتاب، به چهار باب و چندین فصل تقسیم شده است.
[2] . الخزائن، ص333. خیزوا: برخیزید; همادم: همدم ها; لاتشنووا: نشنوید; مَرادم: جمع مردم.
[3] . همان، ص331. گاذر: گذر کننده; راهات: جمع راه; کَرَّد: کرد.
خواهشا این پست را تا آخر بدقت بخونید، اگر متوجه شدین که هیچ، والااشکال نظرم رو گوش زد کنین!
همین چند دقیقه پیش در مغازه یکی از دوستان بودم. از جلو مغازه عبور می کردم با خود گفتم با ایشان سلام و علیکی بکنم و بعد به خانه مراجعت کنم .
نمی دانم ایشان چرا دوست دارد روی میز که پشت آن می نشیند و به کار خودش مشغول می شود، میز بلند دیگری بگذارد و وقتی مشتری وارد مغازه شد،ابتدا او را نمی بیند تا وقتی که باید بلند بشود.
باری بارها به ایشان گفته ام که اون میز کت کلفت اضافی را بردارد، اما به خرجش نمی رود که نمی رود! حالا ما که نمی توانیم در سلیقه دیگران دخل تصرف کنیم، فقط در کارهائی که انجام می دهند اگر مشورت خواستند فقط می توانیم بعنوان مشاور نظرمان را بگوئیم و دیگر نمیتوانیم او را مجبور کنیم که هرچه ما دوست داریم انجام بدهد! مخیر است که نظر و پیش نهاد مارا بپذیرد یا نپذیرد!
باری وقتی وارد مغازه شدم، سلام کردم و او از پشت میزش بلند شد و میخواستم زود خدا حافظی کنم ولی او بزور گفت که دو دقیقه بنشینم تا حالم جا بیاید!
آحه در آن چند لحظه به او گفتم که حالم خوش نیست و سر گیجه و معده ام ناراحت بود و او گفت الا و بالا باید یکی دو دقیقه بنشینی و با اینکه اصلا حال نداشتم و دوست داشتم به خانه برگردم، اما نمی شد خواهش دوستی را زمین انداخت!
تا نشستم باز شروع کرد تعریف خواب هائی که دیده بود و خواب و رویا هایش تمامی نداشت و هر بار مرا می بیند، شروع می کند به تعریف خواب و رویا و خیال می کند چون عمامه بسر دارم، پس در این مورد اطلاعاتمم خوب و زیاد است!
اما خودمانیم ایشان با طرح سئوالات خودش گاهی مرا وادار به تفکر و مطالعه می کند و همانجا بعضی چیزها به ذهنم می رسد و می گویم می بینم هرچند تراوشات ذهن خودم است انصافا به شنیدن اش می ارزد!
مثلا امرو در آن دودقیقه ای که بقدر نیم ساعت بود پرسید: این خواب و رویا چیه می آید سراغ ادم و اینکه برخی خوابهایش چرا طولانی اند و برخی آدمها ، مخصوصا اموات را زیاد می بینیم و غیره و ذلک!
البته برای هر قسمت از پرسهایش توجیهی داشتم و از پیش خود مطالبی گفتم!
ابتدا با یک مقدمه حرفم را شروع کردم. ایجوری:« البته انسان چند تا حس داره مثل حس باصره و لامسه و شامه و غیره. آدم وقتی خواب بهش غلبه می کنه این حسها تقریبا کار آئی شون کم و کم میشه بسته به شدت و عمق خوابی که داریم. مثلا اگر خواب ما سبک باشه، ممکن است صداهای پیرامون خودمان را بشنویم و بیدارمون کنه ولی اگر خواب خیلی عمیق شد دیگه ما متوجه سرو صداهای جزئی نیستیم! اگر خواب ما عمیق باشه و یا خسته شده باشیم در رختخواب خواب راحتی خواهیم داشت بدون اینکه صدای گفتگوی کسانی که نزدیک ما نشسته اند ما را بیدار و یا اذیت کند، حتی می تواند انسان موقع خوابش که برسد، در هر جائی و در هر حالی که هست، خود را با شرایط وفق داده و خواب را به چشمان خود دعوت نماید. مثلا در قطار و یا اتوبوس با ان سرعتی که دارد در جاده پیش می ورد و ان تکانها را به هیچ انگاشته و بخوابد!
حتی یادم است در جبهه صدای توب بیارمان نمی کرد!
حالا بین پارانتز(()) بگویم که چند ماهی پراکنده در جبهه حضور داشتم. نه تنها من، بلکه همزمان دو تا از برادرام، یعنی حسین و مرحوم محمد در جبهه بودیم و من بعنوان تخریبچی و حسین در زرهی و محمد نیز در نزدیکهای کرند غرب بود. البته دوستان مثلا مرا در اسلام اباد دیده بودند و به حسین خبر داده بودند که داداشت رو مثلا در خیابان دیدیم و محد هم خبر شده بود و بالاخره این خاطره رو دارم که یک روز در هوای پائیزی در کاسه گران در یک هوای ابری جمع شدیم یکجا. کمی در چادر حسین نشستیم شنیر و کنیر چائی خوردیم!
میگید شنیر و کنیر چیه؟ در هیچ فرهنگ لغتی نمی تونید شنیر رو پیدا کنید که معنیش همونی باشد که ما قبولش داشتیم! شنیر چائی شیرین و نان و پنیر بود و کنیر کره و پنیر بود که بفور در چادر آنها پیدا می شد!
باری این دیدار بیش از چند دقیقه طول نکشید و ما مجبور بودیم برویم در مقرهای خودمان.
بعد من بخاطر اینکه مادر شنیده بود که از مدرسه اعزام شده ام، و پدر هم از من خواسته بود که برگردم، نماندم و برگشتم. البته سه بار به جبهه رفتم و در هر بار بخاطر امر پدر بیش از یکی دوماه نماند! برخی از دوستان ایراد می گرفتند اما چاره ای نبود و نمی توانستم به خواست پدر بی اعتنا باشم!
در هر صورت محمد حدود شش سال جبهه بود و از خود رشادتها نشان داد و هیچ وقت خودش در باره کارهایش چیزی نگفت و یا برای من تعریف نکرد . خلاصه محمد جزو رزمنده های با جربزه در حبهه بود. حالا اگر خودش بود ، من جرأت نمی کردم اینها را بنویسم، چون الان چند روزی است که به رحمت ایزدی پیوسته، اینها را می نویسم!
باری، اگر خواب سنگین باشد و یا اگر انسان خود را با محیط بتواند سازش بدهد و باورش بیاید و قبول کند که در هر حال باید بخوابد تا خستگی از تنش بیرون برود، در هر جائی می تواند بخواب برود! حتی گفتیم که در جبهه در زیر بارش تیر و توپ خمپاره رزمنده ها در مواقع استراحت می خوابیدند!
غرض انسان اگر خوابش سبک بود، سرو صدا ها را می شنود اما اگر خیلی عمیق خوابش برد، دیگر سرو صداها را نمی شنود، اما با این حال حواسش بکار خواهند بود بدون اینکه خود انسان متوجه باشد! مثلا شما در جائی خوابیده اید، فکر می کنید که متوجه محیط اطراف نیستید، ولی این را باید دانست که کل اندام شما چشم می شود! کل اعضاء و جوارح شما گوش می شود! این گوش بودن به آن معنا نیست که بطریق عادی هر چیزی را اندام شما ببیند و یا بشنود، این شنیدن و دیدن برای مواقع خاص است!
مثلا: یک عقربی در نزدیکی شما دم کج خودش را علم کرده و بسرعت دارد بشما نزدیک می شود و یا میخواهد از بالای سر شما رد شود و یا اینکه اصلا بروی شما خواهد رفت. شما در خواب می بینید که اژدهائی بشما حمله می کند!
منتهی همه چیز در عالم خواب مبدل و دست خوش تغییر می گردد: همان عقرب تبدیل به اژدها می شود و با رها تفاق افتاده است قبل از اینکه لیوانی بیفتد و درست لحظه ای که برزمین می رسد و صدای شکستنش بلند می شود، شما مثلا در خواب می بینید که بمبی منفجر شدو از خواب می پرید!
پس در عالم خواب ما مثل این است که در تاریکی قرار داریم و در آنجا اشیائی وجود دارد و ما به هر چیزی دست می زنیم و در ذهن خودمان به آن شکلی و یا رنگ دلخواه خود را می دهیم و آنرا زبر و یا خشن می یابیم و آنرا باز در ذهنمان به روشنائی آورده می بینیم مسلا درِ قابلمه است ولی وقتی هوا در آن تاریکی روشن شد، می بنیم آن در قابلمه نبوده بلکه چیز دیگری بوده ما آنرا در قابلمه فرض کرده بودیم!
در عالم خواب هم عینا قضیه این طوری اتفاق می افتد! ما در عالم خواب مسائل را درک می کنیم، اما نه بصورت شفاف، بلکه چیزهائی را دریافت می کنیم بعد مغز ما شروع به فعالیت می کند و شباهت هائی از عالم واقع می گیرد، مثلا در قوری می شود در قابلمه!
حالا این نظر را تعمیم می دهیم به کل چیزها.
در خواب می بینیم ما در مقابل تلویزیون خیلی بزرگ نشسته ایم ، و داریم با قلم بزرگ چیزی می نویسیم و این در عالم واقع اتفاق افتاده یا خواهد افتاد منتها تلویزیون تبدیل می شود به مانیتور و قلم هم کیبورد است....
با زبان الکن خود اینها را نوشتم و مشابه این مطالب را در هیچ کتابی نخوانده ام و همه اش نظر خودم است!
بسمه تعالی
یاد آرم بار دیگر قصــــــــه را
قصه تشویش و مرگ و غــصه را
یاد آن روزی که بس جانکاه بود
دل غریــــق و بر لب ما آه بود
انا لله و انا الیه راجعون
بدینوسیله از کلیه دوستان و آشنایانی که از شهرهای، خرم اباد- تهران- تبریز- خاروانا – بناب جدید و هچنین از اهالی شهرستان مرند و ازدارات و ارگانهایی که در مراسم تشیع و تدفین و در مجالس ترحیم و تذکر برادر اینجان ( محمد سلطانپور)حضور یافته و موجب تسلی خاطر خانواده و اقوام آنمرحوم شدند، صمیمانه مراتب تشکر خویش را اعلام و به اطلاع می رساند، مراسم شب هفتم مرحوم، روز پنجشنبه مورخه31/1/91 از ساعت 16تا 18در مسجد یالدورمرندبرگزار می گردد!
***
وحشی بافقی: در سوگ برادر
ای فلک ز دست تو و جور اخترت
کردی چو خاک پست مرا، خاک بر سرت
جز عکس مدعا ز تو کس صورتی ندید
تاریک باد آینهٔ مهر انورت
مشمار برق آه جگر سوز من به هیچ
با خاک تیره گر ننمایم برابرت
نظرات ()